معرفي مختصر كتاب: در اين داستان، نوجواني با نام "ياشار" پس از سالها انتظار براي ديدن عمو رحمان و پسر بيمارش قاسم، كه قرار است براي مداوا به تهران بيايند،متوجه ميشود كه آنها در مسير تهران ـ تبريز تصادف كردهاند. عدم مراجعهي عمو و پسرش، ياشار و پدر را بر آن ميدارد كه پس از سالها به ديدن آنها بروند. اما آنها نااميد از يافتن عمو و قاسم راهي تهران ميشوند، پس از عزيمت به تهران، ياشار با موتور سيكلتي تصادف كرده، چندروزي در بيمارستان بستري ميشود. او در طول مدتي كه در بيمارستان بستري گرديده با جواني نقاش آشنا ميشود. تصوير جواني كه از لبهي پرتگاه در حال سقوط است و پيرمردي كه فقط ميتواند آن طرف پرتگاه، مرگ جوان را به نظاره بنشيند، آخرين تابلويي است كه جوان نقاش قبل از مرگ خود به تصوير ميكشد و آن را به ياشار هديه ميدهد. ياشار از مشاهدهي اين تابلو به رازهايي پي ميبرد و...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 11:16 توسط مهدی محمدپور
|